فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
212
چهارده رساله ( فارسى )
[ رساله يازدهم داستان سيمرغ و كوه قاف ( سيّاح و باز ) ] بسم اللّه الرّحمن الرّحيم حمد باد ملكى را كه ملك هر دو جهان در تصرّف اوست بود هر كه بوذ از بوذ او بوذ و هستى هرك هست از هستى اوست و بوذن هرك باشد از بوذن او باشد هو الاوّل و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بكل شيء بصير و صلوات و تحيّات بر فرستادگان او بخلق خصوصا بر محمّد مختار كه نبوت را ختم به دو كرد و بر صحابه و علماء دين رضوان اللّه عليهم اجمعين دوستى از دوستان عزيز مرا سؤال كرد كه مرغان زبان يكديگر دانند و گفتم بلى دانند گفت ترا از كجا معلوم گشت گفتم در ابتدا حالت چون مصوّر بحقيقت خواست كه به نيت مرا بديد كند مرا در صورت بازى آفريد و در آن ولايت كه من بودم ديگر بازان بودند ما با يكديگر سخن گفتيم و شنيديم و سخن يكديگر فهم ميكرديم گفت آنگه حال بدين مقام چگونه رسيذ گفتم روزى صيّادان قضا و قدر دام تقدير بازگسترانيدند و دانهء ارادت در آنجا تعبيه كردند و مرا بذين طريق اسير گردانيدند پس از آن ولايت كه آشيان ما بود بولايتى ديگر بردند آنگه هر دو چشم من بدوختند و چهار بند مختلف بر من نهادند و ده كس را بر من موكّل كردند پنج را روى سوى من و پشت بيرون و پنج را پشت سوى من و روى ايشان بيرون آنگه مرا در عالم تجريد بداشتند چندان كه آشيان خويش و آن ولايت برين هر چه معلوم من بود فراموش كردم مىپنداشتم كه من پيوسته خود چنين بودهام چون مدتى بيرون بر آمد قدرى چشم من بازگشودند بدان قدر چشم مىنگريستم چيزها ميديدم كه ديگر نديده بودم و آن عجب ميداشتم تا هر روز بتدريج قدرى چشم من زيادت باز ميكردند
--> شكار من سيهچشم آهوانند * كه حكمت چون سرشك از ديدهء پاشند به پيش ما ازين الفاظ دوزند * بنزد ما ازين معنى تراشند